فرشته من ، تو در تاريخ شنبه 20/2/1382ساعت 30/10 شب در يك شب بهاري زيبا - مصادف با شب شهادت امام حسن عسكري ((ع)) ولايت حضرت مهدي ((عج)) ( در بيمارستان حافظ شهر شيراز با وزن 250/3) از آسمان به زمين اومدي و زندگي من و بابا رو نوراني كردي. دختركم قدمت مبارك. انشاءالله كه من و بابا بتونيم آينده خوبي رو برات بسازيم.

ساراي صبورم ، ميخوام از خاطرات دوران حاملگي برات بنويسم.
اوايل حاملگي (حدود ۲ماه ) هيچكس به غير از بابا اطلاع نداشت. و چون حالت تهوع نسبت به غذا نداشتم باعث شك نميشدم. اين خبر رو در تاريخ (۱۹شهريور ۸۱ اولين سالگرد ازدواجمون) به بقيه اعلام كرديم. كه مسلما باعث خوشحالي همه شد.
حالت تهوع و استفراغ من مربوط ميشد به بوهاي بد مثل سيگار - قليون - بوي فاضلاب - دود اتوبوس (خدا رحمت كنه بابا حاجي رو ) كه سيگاري بود و بخاطر من توي حياط سيگار ميكشيد حتي توي سرما و بعد وارد اتاق ميشد.
(۲ماه و ۱۸ روز ) داشتي كه بنا به تشخيص دكتر و سونوگرافي بعلت خطر سقط ، يك ماه استراحت مطلق داشتم. اصلا نبايد زياد بشينم ، بايستم و راه برم. خيلي سخت بود ولي بخاطر انتظار عزيزي مثل تو همه سختيها قابل تحمله.
سر كار نرفتم و از فعاليتهام كم كردم. تمام زحمت كارهايم از زمان حاملگي تا اكنون برعهده باباحاجي(خدا رحمتش كنه) - مامان حاجي - خانواده خاله و داييها بوده. كه به هيچ عنوان قادر به تشكر نيستيم.
با ورود به ماه پنجم حاملگي ، دلدرد عجيب و وحشتناكي سراغم اومد طوري كه در بيمارستان حافظ و بعد سعدي بستري شدم. تا علت درد مشخص بشه.
اولين حركت : راستي اولين تكون خوردنت روي تخت بيمارستان سعدي انجام دادي كه با وجود دلدرد كلي خوشحال شدم.
دلدرد مشكوكي بود. درد در ناحيه سمت راست و متناوب بود. علت اون رو تشخيص نميدادن. سونوگرافيهاي مختلف انجام شد كه بالاخره گفتن آپانديسه. واي چه فاجعهاي بود براي من. عمل آپانديس اون هم براي يك زن حامله كه تازه تكون خوردن بچهاش رو حس كرده.
از همه اصرار كه بايد عمل بشي و از من امتناع و گريه و زاري. اطرافيان من رو براي اتاق عمل آماده ميكردن و من اشك ميريختم و التماس ميكردم.
يادم هست كه يك انگشتر خيلي قشنگي بابات برام خريده بود كه هميشه دستم بود. انگشتر رو بيرون آوردم و دست مامانحاجي دادم. مامانحاجي هم كه روحيه خودش رو بخاطر من باخته بود. انگشتر رو توي بيمارستان گم كرد. من و تو ، با هم تا پشت در اتاق عمل بيمارستان سعدي رفتيم ولي ناگهان درد قطع شد. شايد هم انگشتر ، رفع بلايي از من و تو شده بود. تا فردا صبح باز تحت نظر بودم بعد هم مرخص شدم و به خونه اومدم. مرتب تحت نظر بودم و دارو مصرف ميكردم. با وجود اينكه بازم دلدردهاي خفيفتر از قبل داشتم ولي ديگه بستري نميشدم. در زمان حاملگي ممنوعالسفر بودم و از شهر خارج نشدم.
عزيزكم ، نميدوني هر حركت تو ، شادكننده ما بود. مخصوصا بابا. چقدر من و بابا با تو صحبت ميكرديم.
توي زمان بيكاري ، دستم رو روي شكم ميگذاشتم و قرآن رو با صداي بلند ميخوندم تا تو هم بشنوي. شب احيايي كه من و تو و بابايي توي مسجد طي كرديم خيلي عالي بود.

جنسيت: جنسيت تو و حميدرضا تا لحظه تولد مشخص نبود. با توجه به اينكه وقتي سر تو حامله بودم چندين بار سونوگرافي انجام شد ولي هيچ زمان اجازه ندادم كه جنسيت رو اعلام كنن. طوري كه وقت زايمان وقتي از دكتر ، سلامت و جنسيت رو ميپرسيدم متعجب ميشد كه چطور توي اين مدت طاقت آوردم كه از جنسيت بيخبر باشي. ولي بنظر من لذت در همينه كه اين ۹ ماه جنسيت مخفي باشه و در زمان تولد مشخص بشه.
انتخاب اسم : يك اسم دختر (سارا) و يك اسم پسر (حميدرضا) با نظر من و بابا.
نوروز ۱۳۸۲ : من و بابا و تو در حرم سيد علاءالدين حسين (آستانه) سال نو رو شروع كرديم.
زمان زيادي به پايان انتظار نمونده. بخاطر سلامتي تو خيلي نذر كرديم.
زمان زايمان : طبق نظر دكتر و سونوگرافيها - زمان زايمان در تاريخ ۸ ارديبهشت ۸۲ اعلام شد.
ماههاي آخر از دلدردهاي خفيف هم ديگه خبري نبود. تا اينكه تاريخ ۸ ارديبهشت هم گذشت. يكي ، دو روز ديگه هم گذشت ولي خانمي تو قصد به دنيا اومدن نداشتي. ميخواستي فرزند سالاريت رو ثابت كني.دلبركم تو كه از ماههاي اول فرزند سالاريت رو نشون داده بودي.
از ۸ ارديبهشت كه گذشت مرتب به بيمارستان ميرفتم تا نوار قلبت رو چك كنن و مطمئن بشن كه خانمي حالش خوبه.
۱۹ ارديبهشت : ديگه خودم هم بيشتر از قبل دلم شور ميزد تا اينكه دكتر اعلام كرد اگر تا ۱۹ ارديبهشت خبري از درد نبود بايد در بيمارستان بستري بشم. لحظات به كندي ميگذشت و استرس من لحظه به لحظه بيشتر كه چرا تو قصد اومدن به اين دنيا رو نداري ولي هر حركت تو نويد اين رو ميداد كه سالمي و ميخواهي فرزندسالار باشي.
۲۰ ارديبهشت : ساعت ۱۰/۱۲ ظهر همزمان با اذان ظهر در بيمارستان بستري شدم و شما كه جات خيلي راحت بود و بازي ميكردي قصد به دنيا اومدن نداشتي. تا اينكه سوزن فشار تزريق شد از حدود ساعت 5-4عصر بود كه درد شروع شد تا زمان 30/10شب كه تو (فرشته زيباي من و بابا) با زايمان طبيعي به دنيا اومدي.
پس از رسيدن خبر سلامتي من و تو به بابا ، بابا روي چمنهاي بيمارستان حافظ با چشم گريان 2 ركعت نماز شكر به جا آورد و وقتي من رو از اتاق زايمان به طرف بخش ميبردن ديدم كه همه خانوادهام از خونه اومدن پشت در اتاق انتظار تا من و تو رو ببينن.
اولين لبخند : اولين لبخند زندگيت رو همون شب اول نثار بابا حاجي (خدا رحمتش كنه) كرده بودي كه خيلي دختر رو دوست داره و واقعا بهش انرژي داده بودي.
وزن من تا قبل از زايمان به 500/86 (هشتاد و شش كيلو و نيم) رسيده بود كه خيلي وحشتناك بود. حتي بعضي از همكاراي مامان ميگفتن تو دوقلو داري مقايسه (دوران قبل از حاملگي 55-50 كيلو تا اين وزن) خيلي جاي تعجب داشت
اولين حرف من با تو : پس از زايمان ، زماني كه تو رو توي بغل من گذاشتن گريه كردم و گفتم :
ماماني خيلي دوست دارم خيلي خوش اومدي
و بعد از هوش رفته بودم اين نقل قول هم از خاله مهربونت شنيدم.

اولين شير : الحمدلله وقتي پرستار تو رو براي شير خوردن آورد. شروع به شير خوردن كردي و من سرشار از شادي كه شيره جانم رو تقديم تو ميكنم.
اولين شب : با كمك پرستار ، بعد از خوردن شير ، و گرفتن آروغ ، تو رو داخل تخت گذاشتم تا هر دو استراحت كنيم كه شروع به گريه كردن كردي. (در زايمانهاي طبيعي ، همراه جهت مراقبت از مادر و فرزند لازم نيست.) زنگ بالاي سرم رو زدم و پرستار خيلي سريع پيشم اومد. گفتم كه تو احتمالا خودت رو خيس كردي و بخاطر همين داري گريه ميكني و من هم نميتونستم عوضت كنم. پرستار مهربون (اسمش يادم نيست) لباسهات رو از داخل كمد برداشت ، تو رو بغل كرد و برد. من هم نشستم به اين اميد كه تا چند دقيقه ديگه ميآي ولي نيومدي. با وجود اينكه دلم شور ميزد ولي چشمهام بياختيار روي هم افتاد و خوابم برد. وقتي چشمام رو باز كردم باز هم ديدم توي تختت نيستي نگران شدم و زنگ رو باز زدم. خانم پرستار اومد و وقتي احوال تو رو گرفتم. گفت كه دخترت بعد از عوض شدن راحت خوابيده. تو هم استراحت كن. بيدار كه شد ميآرمش. فداي تو بشم كه از همون موقع صبوري و آروميت رو ثابت كردي.

صبح كه شد تو رو آوردن و شير خوردي. بعد هم برگ ترخيص امضاء شد و من و تو با شادي غيرقابل وصفي با كمك خاله مهربون به در بيمارستان رسيديم و ديديم كه باباحاجي (خدا رحمتش كنه)ـ مامان حاجي ـ بابا ـ زندايي رحيم و پسر داييت (امين) جلوي بيمارستان منتظر من و تو بودن. واي چقدر از اين استقبال خوشحال و هيجانزده شده بودم. تو هم حتما همينطور.
به خونه كه رسيديم خانواده دايي مجيد منتظر بودن. بابا بهمن و مامانبزرگت هم از شهرستان اومدن و گوسفندي بخاطر تو فرشته زيبا قرباني شد. جمعمون جمع شد. تماسهاي تبريك تلفني هم كه پشت سر هم ادامه داشت.
بازم ميگم قادر به تشكر از خانواده خودم - خاله - دايي رحيم و دايي مجيد نيستم.
اذان گفتن : بابا حاجي و بابا بهمن در گوشت اذان گفتن.
![]()